
آرام آرام از کنارم عبور کردی رد پاهایت روی برف کم رنگ و کم رنگ شد و من هراسان در این خیابان های سرد زمستانی صدایت کردم انگار همه چیز میخواست یادم بیاورد که باید فراموشت کنم یادم بیاورد که نمی توانم زنگ خانه ات را فشار دهم هوا آنقدری تاریک شده بود که ساعتی را در آن خرابه ی جلوی خانه ت بنشینم و فکر کنم چطور گذشت ... چطور تمام شد که ببینم چراغ خانه روشن است و من هنوز پشت آن پرده ها نیستم که دیگر کنار بخاری چای نخواهم خورد که دیگر دلم برای هیچ خانه ای گرم نخواهد شد ...
ادامه مطلب