تو نیستی و خورشید غمگین تر از همیشه غروب خواهد کرد
و من دلتنگ تر از همیشه به تو فکر میکنم
دست هایم تنها می شوند، الکی دل خوش می شوم،
الکی می خندم، الکی گریه میکنم و تا سال های بعد
آدم ها زل می زنند به چشم های من و می گویند
این غمی که در چهره ی تو است .. تکراری ست
ولی من دیگر برایم فرقی نمی کند، بعد از تو خیلی راحت
می توانم آدم ها را فراموش کنم
طوری که انگار هیج وقت وجود نداشتن
دست هایم دیگر سردتر از اونی است که
آرزوهایم را رنگ کند
شبیه پرنده ای که از سرما روی تراس خانه ات پناه گرفته است
و از پشت پنجره ای به هوای دیدنت به شیشه ها نوک می زنیم
و تو با آمدنت بهش امید دادی و با رفتنت پنجره را به رویش بستی

دلم برای اینجا تنگ شده بود
ما را در سایت آخرین اشتباه من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 29