
بعد ها فهمیدم عاشقم بوده اما از امید واهی می ترسید روزهای خوبی بود روزهایی که مهمترین وزیباترین روزهای زندگیم شد مهترین روزهایی که پر بود از عطر اون و خاطرات قشنگی که وقتی از نوار مغرت عبور میکنند دوس داری تمامشان رو در آغوش بکشی دست های کوچکش را بگیری و مثل همیشه در کلبه همیشگی روبرویش بنشینی و تماشایش کنی این روزها بی دلیل در خاطراتم گم شده ام انگار برای سال ها از دنیا رفته باشم آرزوها دیگر برایم رنگ ندارند ومن فقط می خواهم برگردم به زندگی معمولیم و دیگر آن آدم نباشم ، آن آدم قبل ...
ادامه مطلب